ملودیای مامان و بابا
خاطرات ملودیا
لینک دوستان
img_۲۰۱۴۱۰۲۳_۱۰۰۸۱۴.jpg
 
img_۲۰۱۴۱۰۲۸_۱۷۰۹۳۲.jpg
 
وجودت شده زندگی
 
وقتی بهت میگم عشق مامان کیه میگی تُخ پُخ (تخم مرغ ) بعد خودت کلی به حرفت می خندی و میگی عخشت منم .
وقتی میخوایی با لگوهات بازی کنی میبینی مامان کار داره و نمیتونه بیاد کنارت بعد از 5 دقیقه بلند میشی میایی میگی مامانی من خسته ام تو بولو بازی تُن .
وقتی شیر میخوایی میگی مامانی شیر لُطن (لطفاً )
وقتی مامانی از سر کار میاد و بهت میگه رزگلی چه خبر میگی سپاتی (سلامتی )
تازگیها هر وقت چیزی بهت میگیم که خوشت بیاد زود شروع میکنی به بالا و پایین پریدن و میگی آخ جون
اولی که شعر ها رو یاد گرفته بودی کامل می خوندی ولی الان یه ذره از ی توپ دارم قلقلیه و یه ذره از یه شعر دیگه می خونی (کلاً قاطی کردی همه رو )نمی دونم شاید هم عمداً این کار رو میکنی چون خودت به شعر خوندنت می خندی .
کلی کارای شیرین دیگه داری که الان دیگه حضور ذهن ندارم گلکم.
 
 
 
[ دوشنبه سوم آذر 1393 ] [ 14:16 ] [ مامان نسیم وبابا ]
img_۲۰۱۴۱۱۱۰_۱۷۳۳۴۵-1.jpg
img_۲۰۱۴۱۰۲۰_۰۸۰۸۱۵.jpg
 
لغتنامه این دخترک خونه ما
نوخ = خون
خوسته= سوخته
خ به شیر= شب به خیر
خ به صب = صبح به خیر
بابا تیلم =بابا کرم
هیمو = لیمو
 
دخترکم هیچوقت تسلیم نشو تو خیلی چیزها رو در درونت داری و نجیبترینشون احساس خوشبختیه
 
[ سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393 ] [ 14:23 ] [ مامان نسیم وبابا ]
روز عاشورا دایی وحید اومد کرمان و شما دخترک مامانی با بهراد و امیر علی دنیایی داشتی و مهمترین کارت هم این بود که طبلت رو دادی به بهراد و زنجیر بهراد رو گرفتی .

img_۲۰۱۴۱۱۰۴_۱۰۵۸۱۴.jpg


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 ] [ 12:58 ] [ مامان نسیم وبابا ]

آماده شدی برا رفتن روز تاسوعا
img_۲۰۱۴۱۱۰۳_۱۰۰۷۵۰.jpg
img_۲۰۱۴۱۱۰۳_۱۰۴۹۵۴.jpg
داشتی طبل می زدی گاهی هم بلند میگفتی ها حسین


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 ] [ 11:39 ] [ مامان نسیم وبابا ]
می خواستم برات بنویسم ولی نوشته ای که هی بنویسی و دوباره پاک کنی آخرشم نوشته نمیشه .انگاری صفحات مغزم قاطی شدن .اول باید اونا رو ردیف کنم بعد برات می نویسم عشق مامان .

قول میدم زود زود هم عکس بزارم و هم از حرفات و کارهات بنویسم.


[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 9:29 ] [ مامان نسیم وبابا ]
img_۲۰۱۴۱۰۰۹_۰۹۴۴۲۵.jpg
 
img_۲۰۱۴۱۰۰۹_۱۰۰۲۳۵.jpg
دخترکم به مهد عادت کرده و هر روز بدون ناراحتی میره فقط قبلش باید شیر و ماست و شکلات تلخش رو بگیرم حتما بذارم کیفش .
شعر یه توپ دارم قلقلیه
توپولویم توپولو
زنبوره نیش داره نیش نیش
شیشه شکست پولش ندادیم (شعرش نمی دونم چیه گاهی رز تو خونه با خودش تکرار می کنه )
از یک تا 6  رو بلده
حسنی نگو بلا تا نصفه می خونه
رز گل اول اسمش میگفت نوزی بعد شد نونوژ حالا چند روزه شده نوژتل به ضمه ت
 
[ شنبه دهم آبان 1393 ] [ 11:7 ] [ مامان نسیم وبابا ]
[ چهارشنبه هفتم آبان 1393 ] [ 15:6 ] [ مامان نسیم وبابا ]
[ چهارشنبه هفتم آبان 1393 ] [ 14:46 ] [ مامان نسیم وبابا ]
سلام بابا 

خوبی ؟خدا خوبه ؟باهات مهربونه ؟دوست داره ؟اینقد دوست داره که دلت برام تنگ نشه ؟

میدونی بابا نمیدونم یادت مونده یا نه ولی همین چند روز پیشا من دو ساله شدم.

.بله الان شدم یه رز گل دوساله قند و شیرین زبون بیا جلو در گوشت بگم یکم شیطون .البته اینجوری میگن والا من کجا و شیطنت کجا بابایی.

.یادت وقتی رفتی من هنوز یه سالم نشده بود.و حالا شدم دو ساله .بابا ببین دستامو باز میکنم تا ببینی چقدر دلم برات تنگ شده .هنوز نمی فهمم بودن و نبودنت رو هی وقتایی که حواسم نیست دلم میخواد آماده شم تا باهم بریم قدم بزنیم ولی مثل اینکه تو نمی تونی بیای و من بغض آلود و بهانه گیر در نهایت به خواب میرمتا بقیه از دست بهانه من رها بشند.

. بابا حالا دیگه کلی حرف می زنم فک کنم این احساساتی بودنم داره به تو میره چون با تمام  وجود به اونایی که دوست دارم میگم عآآآآآآآآ خشتم  .اونام که میشنوند قند تو دلشون آب میشه .اینو گفتم تا حسودیت شه که نیستی تا بهت بگم .

.بابایی نسیم خیلی خوبه ولی بیشتر از من برات دلتنگی میکنه و بعضی روزا که خیلی کلافه است رفتارای خوبی باهام نداره خب حق داره یوقتایی بیا به خوابش تا اونم حالش خوب باشه با من مهربونتر .هر چند بابایی مامان هیچی از مهرش رو از من کم نمی کنه تازه بیشتر از قبل حواسش به من هست.

.بابایی نمیدونی یه خبر خیلی مهمتر، از قبل از اینکه برم تو دو سالگی میرم مهد درسته صبح ها یکم با غر و لند ولی میرم ببین دیگه چه دختری شدم از دو سالگی رفت به سمت کسب علم و دانش.دیگه اینکه باید لباسامو خودم برای رفتن به مهد انتخاب کنم اینجاست که نسیم یکم بهش بر میخوره که حرف حرف من میشه .لباس صورتیه رو خیلی دوست دارم.

بابایی میریم پارک با نسیم بازی میکنم ولی چقدر دوس داشتم اینروزها تو هم بودی و یه طرف الا کلنگ مینشستی .هی شیطنت میکردیم تا نسیم رو دوتایی کلافه کنیم.بعد به دوستام نشونت میدادم و میگفتم این بابای منه .

.بابایی دخترم دیگه ,, دلم می خواد یوقتایی بشینی کنارم از اون حرفای قشنگتو بزنی .

.باباییی نمیدونی چه شیکم قلمبه ای شدم .

میدونم اگه بودی از اون بابا هایی بودی که واقعا بابا بود.محکم بغلم میکردی و نمیذاشتی آب تو دلم تکون بخوره.فعلا که خدا خیلی دوست داشت و رفتی پیشش .ولی گهگاهی بیا به خوابم و به من این اطمینان رو بده که همیشه باهامی .بابایی اگه بودی چقدر همه چیز خوبتر بود حتی دو ساله شدن من که مامان با رفتنت چند روز قبل تولدم دیگه هیچ حسی نداره و خوشحال نیست .

بابایی چی میشه که آدمها یهو پرنده میشند؟

بابایی اینا همه حرفام نبود فقط خواستم بدونی دو ساله شدم همین چند روز پیش و تو رو ندارم  یک سال و چند روز 

رز گل

 

[ جمعه دوم آبان 1393 ] [ 22:11 ] [ مامان نسیم وبابا ]
گفتم دخترکم اجتماعی هستش و مطمئنم مهد اذیت نمیشه .ولی حرفم رو پس می گیرم رزگلی من هر روز که میبرمش کلی گریه میکنه و حدود یک ساعتی از بغل خاله اسما و خاله معصومه پایین نمیاد و باید کلی ببرنش اتاق بازی و تا خانمی دیگه گریه نکنه و رضایت بده بیاد کلاس خودش . البته روز اول خیلی اذیت کرده بود ولی روز دوم و سوم بهتر بودش و امروز هم که روز چهارم مهد دخترکم بود .

img_۲۰۱۴۰۹۱۹_۱۹۰۶۴۱.jpg
img_۲۰۱۴۰۹۲۰_۲۰۱۸۲۴.jpg

ادامه مطلب
[ شنبه دوازدهم مهر 1393 ] [ 10:32 ] [ مامان نسیم وبابا ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اسمم رزگل ، شهرتم؟؟؟ تولدم 29/7/91 ، محل تولدم بیمارستان مهرگان کرمان
دکترم خانم دکتر شهلا صفاریان
بابا میگه عاشقمه ، مامانی میگه همه زندگیشم پس ختم کلام من خوشبخترین خوشبخت این دنیای خاکیم